به سایت کلوبز خوش آمدید.
ناخدا و دو برادر
قایق کوچکی بر روی دریا می رفت. ناگهان موج بزرگی برخاست و قایق غرق شد. دو برادر که در قایق بودند به دریا افتادند. یک کشتی پر از مسافر از آنجا می گذشت. مرد انسان دوست و خوبی در میان مسافران بود.او به نا خدای کشتی گفت:
اگر این دو برادر را نجات دهی، مبلغ زیادی پول به تو میدهم.
نا خدا بی درنگ به دریا پرید و شنا کنان به سوی دو برادر رفت. اما او توانست فقط یکی از برادران را نجات دهد و برادر دیگر غرق شد.
مرد دنیا دیده ای که در کشتی بود، به مسافران گفت:
آن برادری که غرق شد، عمرش تمام شده بود و به این علت ناخدا نتوانست او را بگیرد! اما دیگری هنوز وقت مردنش نرسیده بود ونجات یافت.
ناخدا حرف مرد دین دار را شنید و گفت:
آنچه تو گفتی درست است، اما غرق شدن یکی ار آن دو برادر علت دیگری هم داشت!
همه مسافران با شنیدن این حرف نا خدا کنجکاو شدند و از او پرسیدند: چه علتی؟
ناخدا گفت: من چند سال پیش در بیابان گم شدم و این برادر که نجات یافت مرا در بیابان دید و سوار شترش کرد و به شهر رساند، اما آن برادری که غرق شد، مرا در زمان کودکی به بهانه ای ناچیز کتک می زد. این بود که ناخودآگاه اول به سمت برادری که به من کمک کرده بود رفتم تا کار او را جبران کنم.
بر اساس حکایتی از گلستان سعدی.
پایان مطلب
Cloobs.com







